پراکنده نویسی
2009
December
1
November
2
October
1
September
August
July
1
June
1
May
April
1
March
2
February
7
January
11
2008
December
16
November
19
October
20
September
30
August
32
July
10
June
May
April
March
February
January
111
کاش سهم من از همه ی این زندگی و واژه ها تو بودی و دستهایت.
Nov 29th
110
فقط اندکی دوست داشته باش من تا بی نهایت دوست دارم.
Nov 26th
109
سومین ماه پاییز هم آمد و تو هنوز نیامده ای و من پشت این پنجره منتظرم.
Nov 22nd
108
دستهایت را حلقه دور کمرم و بگذار کمی بودنت را حس کنم در این روزهای سرد پاییزی و خسته.
Nov 21st
107
ذهنم این روزها درگیر دستهایت هست وقتی که روی موهایم می گذاری و من مست میشوم.
Nov 19th
106
اینهمه نوشتن که چه، اینهمه نوشتن از دلتنگی ها از نبودنها آخرش کی آمد دستم را گرفت، حالا برای چه...
Nov 17th
105
با خودم بلند بلند می گویم همه چیز را میتوانم به دست خاطره ها بسپارم ولی گودی گردنت را نمیتوانم...
Nov 16th
104
شبهای بلند پاییز هم که تمام شود می رسیم به شبهای بلند زمستان که هم دلگیرتر می باشد و هم غم انگیزتر ،...
Nov 15th
103
می گویم مرا باور نداری این تخت، این میز، این صندلی، این دیوار، این قابهای خالی گواه هستند که روحم...
Nov 14th
102
توی همه ی این شلوغی روزها، ترافیکها، کارها، من دلم خنده ی ناب میخواهد از ته دل که تو شنونده ی آن...
Nov 11th
101
کار، جلسه، گزارش، مصاحبه، همه اینها رو داری خوب قبول ولی جایی هم باید برای من بذاری. فکر کن من هم...
Nov 11th
100
زمانهای که برایم حرف میزنی بیشتر از همیشه دلتنگ حضورت هستم. زمانهای که دستهایت در دستانم هست بیشتر...
Nov 9th
99
امروز برای همه آدمهای توی خاطره هام دعا کردم. برای تو بیشتر از همه آدمها.
Nov 9th
98
زمانی که در ذهنم و قلبم همزمان حضوری داری خوشبخترینم.
Nov 7th
97
پیله کن در من، به پیچ به من، به تاب بر من.
Nov 5th
96
پاییز آمد و عشق تو در من ریشه داد.
Nov 5th
95
“میگه تو این همه واژه رو از کجا میاری. میگم از رد نگاه تو روی صورتم.”
Nov 3rd
94
نبودنت بزرگترین درد می باشد.
Nov 3rd
93
می گویم بذار اعتراف کنم عاشق لحظه ی هستم که صورتم را قایم می کنم در گودی گردنت.
Nov 3rd