پراکنده نویسی
2009
December
1
November
2
October
1
September
August
July
1
June
1
May
April
1
March
2
February
7
January
11
2008
December
16
November
19
October
20
September
30
August
32
July
10
June
May
April
March
February
January
72
این روزها با عکس حرف میزند و باورت می شود تو بمن لبخند میزنی و جوابم را میدهی، لذتبخش هست دیدن لمس...
Sep 29th
71
و دستهایم جا مانده است جایی میان بازوانت و گردنت.
Sep 29th
70
هفتادمین پست یعنی هفتاد بار دلم برایت تنگ شده است، یعنی هفتاد بار خوابت را دیده ام، یعنی هفتاد بار...
Sep 26th
69
این شبها که نیستی من تا صبح تا خود سپیده صبح برایت شعر میخوانم و دستانم، دستانم در آرزوی لمس تنت در...
Sep 26th
68
حیف که این غرور لامصب نمی گذارد، وگرنه یک عصر پاییزی می آمدم جلوی خانه ات، زنگ میزدم و یقه ات را می...
Sep 25th
67
عطرهای رو که برام خریدی رو میزنم توی اتاق، می شینم روی همون قسمت تختم که تو یکبار نشسته بودی، بعدش...
Sep 24th
66
این روزها با یاد تو با موهایم عشقبازی می کنم.
Sep 23rd
65
بوی نقس ات، بوی عطرت، بوی حضورت همراه من هست این روزها
Sep 22nd
64
به خودم می گویم کاش آن زمان که بودی با تمام وجودم همه تنت را می کاویدم، می دریدم، می بُوئیدم برای...
Sep 21st
63
این روزها دلم میخواست بودی، من فقط نگاهت می کردم، و گاهی دستانت و صورتت را لمس می کردم.
Sep 21st
62
من شبها تا صبح با تو در این تخت می خوابیم، من میخوابم و یاد تو در ذهنم تا صبح ول میخورد و نفس را می...
Sep 20th
61
با خودش رازی دارد هر کس، و هیچکس نمیداند راز زندگی من تو هستی با تمام خاطراتت و عاشقانه هایت.
Sep 18th
60
بگذار بگویم این واژه ها مدیون تو هستند، تو نبودی اینها هم نبودند.. بگذار بگویم عاشقانه های اینجا...
Sep 17th
59
باید فاتحه ی خواند برای آنهمه خاطره، رفاقت و یک سنگ قبر قشنگ سفارش داد برایشان.
Sep 16th
58
سکوت که می کنی عاشق تر می شوم.
Sep 16th
57
“دلم میخواست بهش بگم با انگشتانت روی موهایم، تنم ، سفر کن، سفری عمیق و طولانی.”
Sep 14th
56
از کجا بگویم، از کدام نقطه، از کدام لحظه، از کدام ثانیه ها، از کدامها برایت بگویم که بدانی در چه...
Sep 14th
55
کاش میدانستی من همان روزها دستانم را روی پوست تنت جا گذاشتم.
Sep 12th
54
میدانی عاشقانه ترین لحظه هایم کدام هست، که تو آرام بخوابی و من تا صبح کنارت بیدار باشم و نگاهت کنم.
Sep 11th
53
“دلم میخواهد خودم را به تمامیت در آغوشت پرتاب کنم و تو آرام برایم زمزمه کنی…”
Sep 10th
52
“کاش چشمانم خیر می ماند روی دستهایت وقتی که برایم حرف میزدی و دستانت را تکان می داد.”
Sep 9th
51
تو نیستی و من دلم برای بعضی از واژه ها، حس ها، حضورها، بوها، تنگ شده است.
Sep 8th
50
بعضی لحظه ها حس می کنم هستی، و من تمام این مدت در خواب بودم.
Sep 7th
49
عکست روی طاقچه این روزها با من حرف میزند در سکوت و تنهایی.
Sep 6th
48
کاش همان روز که توی تختت و در کنارت خوابیده بودم برای همیشه جان می دادم.
Sep 5th
47
این روزها می فهمم که گویا هزار مایل از من فاصله داری، انگار باورم شده است که دیگر نمی بینمت و گویی...
Sep 4th
46
تقصیر تو نیست که هر شب در رویاهایم قدم می گذاری، من خودم نمیخواهم چراغ خاطره ها خاموش شود.
Sep 3rd
45
بعد از اینهمه وقت هنوز هم گاهی جای زخمی که در قلبم گذاشته ای درد می گیرد طوری که گویا نمک پاشیده...
Sep 2nd
44
این روزها به یادتم، هر کجا را نگاه می کنم تو را می بینم، هر چیز مرا به یاد تو می اندازد، نمیدانم تو...
Sep 1st
43
لعنت برمن، لعنت بر تو که سر راه من قرار گرفتی، لعنت به این همه خواستن، لعنت به این همه خاطره، لعنت...
Aug 31st